نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

یاسمین جون به دنیا اومد

نیکا خوشگل مامان؛ یه خبر خوب برات دارم؛ تو دختر عمه شدی و من هم عمه دختر داییت یاسمین کوچولو که همش منتظرش بودی 9 دی دقیقا یک روز قبل تولد بابایی به دنیا اومد.اون روز هوای تهران خیلی آلوده بود من شمارو حاظر کرده بودم که بریم بیمارستان اما وسط راه مامان جون و عمه گفتن نیکارو بزار پیش ما خدای نکرده یه وقت مریض میشه تو هم خونه عمه موندی و تا غروب که من برگردم با محدثه کلی بازی کرده بودی. اینجا خونه زندایی زمانیه که یاسمین کوچولو تازه از بیمارستان اومده بود خونشون تو هم خیلی دوسش داری  شب قبل از تولد یاسمین جون تو اتاقش داشتی لباساش کمک زندایی جمع میکردی بفرمایید زندایی کیف یاسمین جو...
18 دی 1394

باباجونی تولدت مبارک

خوشگل مامان؛ امسال من و تو حسابی باباییرو غافل گیر کردیم.چون بابایی به بازی کلش علاقه زیادی داره ،عمو به فکر خودش کار جالبی کرد،یه کیک که عکس کلش با سف عکس کلش سفارش داده بود وما هم کلی ذوق کردیم.بابایی هم با دیدن این کیک حسابی غافل گیر شد و کلی خندیدیم.شب خیلی خوبی بود .تو و محدثه کلی رقصیدین. بابایی جونم اینم کیک بامزت قابلت نداره تولدت مبارک بابایی جونم بیا با هم کبک تولدت ببریم این هم آب پرتقال برای پذیرایی مهمونای عزیزمون محدثه بیا یه انگشت بزن خوشمزه است دست درد نکنه دختر عزیزم خیلی قشنگه به به چقدر خوشمزه است بابایی جونم ...
18 دی 1394

یلدا94

نیکا جون عشق مامان؛ شب یلدای امسال شما دقیقا 2سال و 5ماه و 13 روزت بود و سومین یلدایی بود که در کنار من و بابایی بودی.من چون زیاد بافتنی بلد نیستم با عشق تمام برای اولین بار این پاپوش و هدبند برای تو که همه ی زندگیمی بافتم. شما هم که آخر ذوق و احساسی می گفتی مامان این و داری برای من می بافی دست درد نکنه.بعد همش ژس می گرفتی و می گفتی از من عکس بگیر.خوشگل شدم؟ دورت بگردم هندونه شیرین من مثل یه دسته گل شدی ؟ امسال شب یلدا ما خونه باباحاجی  ومامان جون بودیم و خیلی خوش گذشت... گل من بقیه ماجرای این شب به یاد موندنی لطف کن برو ادامه مطلب ببین... اول من و تو رفتیم تو اتاق موهات قش...
4 دی 1394

29ماهگیت مبارک عشقم

نفس مامان؛ از اونجا که شما عاشق کیک و شمع و به قول خودت تبلدی، برات یه کیک کوچولو درست کردم و بابابایی 29 ماهگیت جشن گرفتیم.تو هم خیلی ذوق کردی و کلی رقصیدی. 29ماهگیت مبارک زندگی مامان وبابا قربون ژستای قشنگت دلم نیومد این عکسای زیبات نزارم قربون خنده های قشنگت پوفففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف تو تازگیا یاد گرفتی پولهات میریزی تو قلکت الانم بابایی به مناسبت ماهگردت بهت پول داد و شما هم انداختی تو قلکت آفرین دختر خوبم یزله بخولم خوشگل مامان ایشالا همیشه شاد باشی ...
4 دی 1394

رفتن بابایی اربعین پای ییاده به کربلا

دختر گلم نیکا جونی؛ بابایی اربعین امسال به  یکی از بزرگ ترین آرزوهایی که از خیلی وقت پیش داشت رسید.پای پیاده رفت به کربلا،نجف و خوش به سعادتش.البته اولین بار سال 86 با هم رفته بودیم.بابایی به اتفاق عمو محمود و چند تا از دوستای سرکارش به این سفر معنوی رفتن.چون شما شدیدا بابایی هستی،همش فکر این چند روزی بودم که با وجود نبود بابایی تو بهونه نگیری.ما این چند روز خونه باباحاجی و مامان جون بودیم و با عمه جون برای سرگرم کردن شما هر روز یه برنامه داشتیم که خدای نکرده شما یه وقت غصه نخورید.آخه چون تو ازمحدثه کوچیکتری و با علاقه ی زیادی که به محدثه و عمه داری حسابی سرگرم بودی و خداروشکر زیاد بهونه نگرفتی،اما محدثه چون بزرگتر بود بیشتر به...
4 دی 1394

سلام برماه عزا

  دختر هیئتیه من؛ ماه محرم دوباره ازراه رسید و خداروشکر که زنده ام و دوباره میتونم عزاداری کنم.خداروشکر که تو هستی و یکسال بزرگتر شدی و خیلی خوب میتونی عزاداری کنی،دستای کوچولوت جونی به خودش گرفته و میتونه خیلی قشنگ سینه بزنه،زبونه شیرینتم به جای ابصض دیگه میگه ابفضل... مامانی یه روز قبل از شروع ماه غم رفتم برات پیراهن مشکی که نام باب الحوائج روش نوشته شده با یه روسری مشکی خریدم،دست مامان جونم درد نکنه که یه چادر مشکی مثل خودت کوچولو برات دوخت . ایشالا صاحب اسم روی لباست نگهدارت باشه... قبول باشه عزادار کوچولوی من مادر به قربون دستای کوچولو و نگاه مهربونت زیارتت قبول باشه عزا...
24 مهر 1394

بای بای خوابیدن روی پا

نیکا جونی؛ امروز با یه خبر خوش و یه اتفاق جدید و دوست داشتنی اومدم پیشت.شما تقریبا همزمان بعد از اینکه تو شیشه دیگه شیر نمی خوری رو پا هم دیگه نمی خوابی.حالا بگو چه جوری؟در واقع بابایی بیشتر باعثش شد من خودم فکر میکردم حالاحالاها بایدرو پا بخوابی،یه شب که موقع خوابیدن بود شما مثل شبای دیگه طبق معمول می خواستی رو پای بابایی بخوابی ولی بابایی این بار برعکس شبای دیگه به شما گفت عزیز دلم تو دیگه بزرگ شدی و باید خودت بخوابی،الان برقارو خاموش می کنیم و مامانی برات قصه میگه اما شما برات خیلی سخت بود،شروع کردی به بهونه گرفتن و می گفتی می خوام میتکام بیارم و روی پات بخوابم بابایی هم با قصه جناب خان و نیکا و محدثه تونست حریفت بشه و از اون شب ب...
24 مهر 1394

روز کودک کوچولوم مبارک

کودک دلبندم؛ اگه میبینی این روزهای عاشقانه ی زندگیمون داره به این قشنگی می گذره،اینا همش باعثش تویی،تو باعث موندن و زندگی کردنی... آره کودک دلبندم تو باعث هر اتفاق خوب تو زندگی من و بابایی ای... پس همیشه بمان... با ما بمان...  لحظه به لحظه با تو بودن را دوست داریم... کودک یکی یدونه من روزت مبارک خیلی دوست دارم عشقم...     ...
22 مهر 1394

27 ماهگیت مبارک عشقم

ترانه ی شاد زندگیم؛ 27 ماهه شدنت رو با هزاران ساز و آواز و هزاران بوسه از سر تا پایت تقدیم تو میکنم. 27 ماه زندگی با تو یعنی آخر خوشبختی،با این وجود جز شکر گزاری از خدای مهربون و سلامتی وجود نازنینت اگه چیز دیگه ای از خدا بخوام کمال پروگیمه،راستی چرا، خدا اجازه بده اینار و هم بخوام،کمکم کن بیشتر با دخملیم بازی کنم،آخه نیکا بازی کردن خیلی دوست داره،باهاش خواهر بازی میکنم بعد سریع میگه حالا مامان بیا توپ بازی بعد از اون تموم نشده حالا خمیر بازی،حالا دکتر بازی که واقعا عاشق این بازیه،حالا بیا آرایشت کنم،یزره برات غذا درست کنم،مامانو برام نقاشی میکشی؟راستی مامانی این مداد آبیه؟منم با دست زدن تشویقت میکنم و شما هم دوست داری بیشتر یاد...
20 مهر 1394